جعبه ی من
جعبه ی من

[ Home ] | [ Email ] | [ Links ] | [ Archive ]



- میترسی ؟

+ ترس یعنی چی ؟


پیرزن از زن کناریش پرسید

" طلا داره گران میشه ، ای کاش طلاهام رو نمیفروختم ، داری به من قرض بدی؟ "

[دهنم باز موند]

- مگه آدم پیر میشه نباید به فکر ِ آخرتِش باشه ؟

+ مگه من پیرم؟

- مگه نیستین؟

+ نه نیستم (!)

 

 

واقعا کسی که آینده ی خودشُ نمیتونه تصور کنه پیره


یه قومی بودن به قوم از ریشه ی مادر یکی و از پدر یکی خودشون میگفتن دیوونه

اتفاقا همون قومِ به خطاب دیوونه ی اونا هم به اونا میگفتن عقب مونده

الان من موندم لقب حرومزاده شامل حال اینا میشه؟ یا عنده نجاست؟

 

|

من هرچقدر سعی میکنم دوتا سوالُ نمیتونم بفهمم

این اطرافیایِ ما

- چجوری خودشون خودشون رو میتونن تحمل کنن؟

- چجوری خودشون خودشون رو درک میکنن؟

من اصلا هیچوقت اینارو درک نکردم

اصلا نمیفهمَمٍشون

اصلا . . .


از در بیرون میرود ، کفش دوست داشتنی َش را میپوشد ، کفشی که با آن خاطراتِ زیادی داشته ، کفشی که همراه او پا به پای او به جاهای زیادی آمده  ... خودش را میتکاند ، در را باز میکند پای َش را بیرون میگذارد ... "آخ ، نه اشتباه شد" برمیگردد پای ِ راست َش را بیرون میگذارد میرود بیرون ... آدمها را نگاه میکند کودک ، پیر ،جوان ، نوزاد ، زن ، مرد ...  " این همه آدم چی میخوان تو این دنیا؟" "هه یکی نیست بگم اصن خودم چی میخوام تو این دنیا " ... 

ندزفری اَش را در گوشَش میگذارد ، آهنگ ِ همیشه گی َش را گوش میکند ... راه میرود راه میرود راه میرود ...

و گاهی میخندد 

به خودش

به مردمانَش

به دنیایِشان

به دنیایَش

چون نمیداند برای کدام یک از درد هایش

دردهایشان

باید گریه کند

...

باز میخندد


ازینکه آدمای ِ اطرافت درکت نکنن ناراحت نباش ... ازین ناراحت باش که اون آدما عزیزترینات هستن ُ قراره یک عمر درکنارشون باشی

آدم یه وقتایی از خودش شرمنده میشه ازینکه حتی نمیتونه توضیح بده به بقیه که چرا حالِش بده ... آدم یه وقتایی دوست داره نامریی باشه بشینه از دور آدما رو تماشا کنه دقیقا مثل سالن سینما !

بشینه صاف صاف بی قوز روبروی ِ آدما دستِشو بذاره زیر چونه َش

تکیه بده دوتا زانوش رو بغل کنه و زُل بزنه به چشمایِ آدما

باهاشون حرف نزنه فقط نگاهشون کنه 

هیچی نگه

هیچی نپرسه

فقط نگاه کنه

آدم یه وقتایی باید لال باشه

چون دقیقا مطمین هست که نمیتونه همه ی آدمای ِ اطرافِش رو لال کنه

چی میشد اگه همه آدما لال زاده میشدن

آخ که اونوقت من چقدر آدما رو دوست داشتم

اصولا حرف زدن لذت نداره

نگاه کردن لذت داره

ولی من نمیدونم چرا آدما درک نمیکنن

بیخیال ... آدما اینجوریَن دیگه !


آدما ... آدما مریض شدن ، آدمایِ شهر من مریض شدن ... دستِ خودشون نیست رفتاراشون ، دستِ خودشون نیست عصبانیتاشون ... آدمایِ شهرِ من مریضَن مریضیاشون روحی ِ ... آدمایِ شهرِ ِ من مریضَن مریضِ ِ روحی ... سوار تاکسی میشیم راننده ناخوآگاه با پشتِ دستِش میکوبه به پیشونیش ُ شروع میکنه با خودش حرف زدن با خودش دعوا کردن و ناخوآگاه شروع میکنه از دردایِ زندگیش گفتن اینکه دختری داره که داره ازدواج میکنه و پول نداره براش جهیزیه بگیره ... اینکه پسری داره که پول نداره شهریه دانشگاهِشُ بده و باید بره سربازی ، اینکه زنِش هرشبب ازش گله میکنه و هرروز دعوا دارن ... اینکه مستاجره و باید هر بار بره یه جایِ دیگه و هربار پولِش کمتر از هرباره دیگه َس ... پیاده میشی میخوای از خیابون رد بشی منتظر میشی تا چراغ قرمز بشه و تو بتونی رد بشی ماشین آرو که نگاه میکنی میبینی تو یه ماشینی که یه دختر و پسرِ ِ جوون نشستن دارن میزنن تو سرِ همُ فُش میکشن به هم از نداشتنِ اعتماد ... پیش خودت فکر میکنی که چرا هیچکس به هیچکس اعتماد نداره و همه توقع اطمینان از هم دارن ... ماشین بعدی میاد نگاه که میکنی میبینی یه دخترِ جوون و یه مردِ پیر خنده هایِ مزخرفشان تا مغز استخوانت هم میپیچد ... خودت از خودت خجالت میکشی ... خجالت میکشی که بین همچین مردمی زندگی میکنی ... از خیابون رد میشی میبینی که دختری داره از بغلِ تو رد میشه شونه به شونه َت سیگار به یک دستُ اون دستِ دیگه َش موبایلِ ِش و داره قهقهه میزنه و فوش هایِ رکیک میده با صدایِ مردونه ... میری که از مغازه ای خرید کنی داخل که میشی میبینی فروشنده ی ِ جوون داره با حرکاتاآیِ ناجور سعی میکنه که یجوری با دختره خریدار خودشُ نزدیک کنه و دختر هم از عشوه ها و خنده های ِ مزخرف َِ ش کاملا پیداست که از خُداشه ... میای بیرون میری مغازه ی ِ بعدی میبینی فروشنده پیک نیک ِ کار ِ خودشُ با پاش هول میده زیر ِ میزش ُ با اسپری سعی میکنه بو رو مهو کنه ، از بوش داری خفه میشی از بویِ آدمای ِ این شهر داری خفه میشی میای بیرون ... میای و منصرف از خریدن میای که بری خونه ... تو راه دزد کیف ِ زنی رو میزنه و فرار میکنه ... فقط میتونی متاسف باشی همین ... داخل ِ خیابونِ اصلی رسیدن به خونه میشی میبینی که دست فروشی وایستاده و موبایل ِ دزدی میفروشه که قیمت ِ اصلی َش حدودا به یک و خورده ای میرسه ولی اون به صد تومان هم راضیه ... لنگِ دواس،میفهمی ؟ ... میای داخل ِ کوچه اصلی سر پیچ میبینی که دوتا جوون دارن یه چیزایی رو به هم رد و بدل میکنن و هی میخندن ، از در ِ کوچه چپ که خودم رو وارد میکنم (!) و رد میشم میرسم به وسطای ِ کوچه میبینم که چندتا زنِ به ظاهر وروره جادو چپ چپ به زنی که داره از یکی از خونه ها بیرون میاد نگاه میکنن ُ پچ پچ میکنن ... رد میشم میرسم دم خونمون میام که زنگ رو بزنم میبینم که همسایه ی ِ روبرویی که تازه زنش رفته بوده زیارت مردِش با یه زن ِ دیگه با خنده میان ُ میرن خونه ... زنگ ُ میزنم ُ میرم داخل ِ ساختمون تو حیاط میبینم که یا کریمی داره تو دستای ِ گربه ی سیاه خفه میشه !!

|

دیگر دستم به نوشتن هم نمیرود ، میخورم ُ راه میروم ُ میخندم ُ حرف میزنم ُ حتی بعضی وقت ها هم قهقهه میزنم ُ گهگاهی هم بی اختیار دستم به کارهایی از قبیل شادی ُ اینجور چیزها هم میرود ... حتی گاهی وقت ها بلند هم از ته دل میخندم ... اما میگم که "خوب نیستم خُب"

تَرشو
کاهگِلی
خَراب ـــه ...
هر روز کلام های مردم این دنیا خوشه ای بر صورت و قلبم می اندازد و من تازه میفهمم گه چرا اینقدر زود پیر شده ام ... میگفتم اگر اینم آن بود،اگر آنم آن چیز دگر بود، دیگر غمی نداشتم...حالا میفهمم همیشه غمی هست برای داشتن ، این و آن بهانه است !!

|

از خودت که خسته شوی
از دنیای خودت هم گله مند میشوی
دیگر سنگ دل میشوی
دیگر حرف های ِ کسی
هرچند به ظاهر دلسوزانه هم
دل تو را به درد نمی آورد
دیگر دلت برای کسی به تنگ نمی آید
نه دیگر کسی را دوست میداری
و نه دیگر متنفری ار کسی
و از رفتارهای پرتلاشان ِ ــشان
دلت میسوزد
دلت میسوزد برای اطرافیانت
که به سادگی در دروغ های این جهان
غرق میشوند
خود را به آب و آنش میزنند برای بهتر بودن
برای
برای
برای خیلی چیزها ...
دلت هم که بسوزد
آنقدر سنگ دل هستی که فقط
به آن ها
بخندی
آن هم از ته دل
و آنموقع است که از خودت خوشت می آید و دوباره درگیر میشوی ...


دختری در تاریکی چشمانش از حدقه بیرون زده بود گیج بود منگ بود..انگار چشمانش هم اراده ی خود را از دست داده بودند و مانند همیشه که باید در تلریکی مردمکشان کوچک شود و چشم هایشان گودتر , بی اراده دست به اینکار زده بودند ... حق هم داشتند مردمک دخترک هم مانند مردم شهری که او در آنجا بود بی اراده بودند ... بی اراده ! مردمی که میدیدند حقشان دارد زیر پای ابلهان زمان خود له میشود ساکت میماندند و فقط نگاه میکردند ... مردمی که میدیدند خیلی چیزها را اما دم بر نمی آوردند انگاری دیگر چیزیبرایشان مهم نبود ... میدانی? کسی که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد دیگر چزی برایش اهمیت ندارد ... همانند مردمک شهر دخترک! تاریک بود ... و دخترک زانوهای خود را بغل کرده و چشم های از حدقه بیرون زده اش را به روبرو دوخته بود لبهایش خشکیده بود...با آب دهانش لبهایش را تر کرد,چشم هایش را مالید,از جایش بلند شد و هدفون کهنه ای را که به گوشش زده بود را برداشت و به گوشه ای پرتاب کرد ...در را باز کرد در اتاقش را)!( حالت عادی خود را حفظ کرد و به نوری که روبرویش بود چشم دوخت و به راه افتا ...د


برچسب‌ها: دخترک
|

انسان واقعا چیز عجیبی ست

حتی خود خدا هم از آفرینشش بسیار تعجب کرده است

و حتی خود من هم هنوز

منجر به شناخت خود نشده ام

واقعا انسان چیزی عجیب است


اگر یکباره دیگر زندگی کنم،خود را به اب و اتش نمیزنم برای بهتر بودن...ترجیح میدهم به روستایی دور ترجیحا شمال کشور کوچ کنم و در هوای سر به جنوب ترین روستای پرت کشورم کوچ کنم ... خود رآ خالی از هرگونه کینه و نفرت خواهم کرد،درس را به بی وضاعتان تزریق خواهم کرد ... دوست داشتم نه خواهری نه برآدری و نه پدر و مادری داشتم...آزاد و بی ریا بودم و فقط و فقط از خود وجودیم هراس داشتم که نکند بی ریا زندگی نکرده باشم ...اگر دوباره زندگی خواهم کرد سعی میکنم چادری از دنیای ماقبل خود از برای خود مهیا کنم تا در روستای شمال و جنوب خانه ای را مجبور به تهیه اش نباشم،من از اجر ها و آهن ها هراس دارم....دوست دارم وقتی در شمال کشورم باشم آنهم ساده و بی ریا باران را از نم پارچه ی چادرم حس کنم و نه از صدای باران از کانال های زمخت کولرهای خانه های بی ارزش...دوست دارم بی پروا زیر باران بدوم بی انکه کسی مواظب مریضی یا حجابم باشد ... دوست دارم صبح به صبح از مرغ هایی که دارم تخم مرغ و از گاوهای نجیبم شیر بگیرم و برای صبحانه ام از آردهایم نان بپزم ترجیح میدهم ساده و حاصل دست رنج خودم را بخورم ... تا ظهر قالی های رنگارنگم تا ببافم ، ماست و دوغم را درست کنم ، ظهر هم برای ناهار  املتی با رب های فراوان خودم به همراه دوغ و ماستم داشته باشم ... ظهر روبروی دشت سرتاسر سبز چرت ظهر را سپری کنم ... و برای غروب گله ی گاو و گوسفندان خود را به چرا برم و تا وقتی که انها خود را با سبزهای دشت تطبیق میدهند،تابلوی نقاشیم را که با رنگ های طبیعی رنگ میزنم نیمه کاره رها کنم و دام را به چادر برم ... برای شب ماست و خیار و نان بخورم و گوشتی را که از ظهر  در زعفران و ماست خوابانده ام کباب کنم ... دوست دارم شب که شد آنقدر ستاره ها را بشمارم تا خوابم رود ...  و تا سحرگاه بوی کاگهلی خیس خرده ی خانه های پراکنده و دور را حس کنم .

|

 و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر

نیست ...


طمع گرگ بی حساب نیست همانگونه که حساب گرگ بی طمع نیست یا بهتر بگویم سلام گرگ بی طمع نیست را واقعا راست گفته اند,راستی اینکه میگویند 'اعتماد بیجا نباید کرد آنهم دوباره'... و چه درست میگویند ''چیزی را که بالا آوردی دوباره نخور'' ...

در اطراف زندگی هرکس هرچیز بهانه ایست برای با او بودن و دلتنگتر شدنت برای به او پیوستن،اگر تا بحال با کودکی  حرف های خیر خواهانه ای در بین افکارت پیچید  بدانکه اوست ک با تو سخن میگوید بدان اوست که با تو راز میکند و تو به ان احساس نیاز میکنی...هر لحظه که عودی بر میدارم و انرا روشن میکنم و به بالاترین جای اتاقم وصلش میکنم انگار دودها مرا با خود به سمت او میبرند و به قول فلانیان "تا او را دیدم دست و دامان برفت و یاد دوستان نیز برفت" ... هر لحظه که صدای ویولونی میشنوم که ساخته های "او" مینوازندش ، به قول فلانیان دست و دامانم میرود و انگار فقط صدای او را میشنوم ... براستی که " اوی من،خدای من" پرستیدنی است ...



وقتی نه پایانی دارد نه آغازی
وقتی از اطراف کسایی که بود گندشان در ما تحت مغزت فرو میرود و احساس تهوع عجیبی به تو دست میدهد
از کنارشان میروری تا راحت تر این چند لحظه های باقی زندگی ات را با آرامش بُگذرانی
آنها این عملت را به حساب "منزوی بودنت" میگذارند
وقتی در جواب دروغ های به ظاهر خودشان راست گویی های کاذب ــشان که راست راست روبروی تو مینشینند و از "توهمــاتِ" ذهن مخدوشِ تشکیل نشده ــشان از برایِ تو میگویند و تو در دل خود فقط لحظه های پایاینی را میگویی و حتی گاهی هم زیر لب میشماریشان " ششصدوشش،شش هزارُ ششصدوشش ..." و او باز هم از رفتارها و توهمات کادبش برای تو میگوید و حتی در دل میخندد که "هی احمقِ ساده که حتی شمارشُ ساده هم از بحر نیستی" اما تو باز نیشخندی که گمان میکند از عطف توست برایش میزنی ... و آن کودن نمیداند که آن عددها چیست و شیطان رجیم کیست !
آخ که اگر شیطانی باشد گاهی باید زبان را گاز گرفت ُ چشم ها را بست ُ آن دو را مساوی قرار داد !
وقتی که دیگر از صرفِ فعل های احمقانه تر از احمق های کودن زاده ی اطرافیانت خسته میشوی که آهای دوست تازه دوست شده ی من دوست دوست شده ی قبل از تو بد بود و من چقدر ساده و او چقدر زیرک بود اما هی فلانی اگر بدانی تو چقدر خوبی و من چقدر تورا دوست میدارم !!
و این چرخه ی زمان میگذرد و صرف فعل های اطرافیان کودن بنده هم میگذرد و هی من میخندم و باز این مردم به ظاهر ساده دلیلش را میپرسند ...
راستی ; عجیب است که تازه از من دلیلش را هم میپرسند !
آخ که چقدر کودن در اطرافم زیاد شده است شاید باورتان نشود اما من تصمیم داشتم به کلاسِ "توقف رشد علف هرزه در میان گل های نرگس" بروم ، اما امان از فراموشی ...
هی فلانی ! آخر تو چقدر کودنی ! تو اگر بدانی من بخاطره ِ یک مشت خنده ی بیجا تو و اطرافت را مزحکه ی خودم کرده ام و خویشاوندِ کودن تر از خودت هم باور به علاقه ی در خواب بیند پنبه دانه ی خود داشت و هی نگاه های نابجا میکرد و بنده در کمال خونسردی محلِ سگ ـَ هم نمیذاشتم و تو در اعماق خود فرو رفته بودی و خوشحال بودی ُ خدا را شکر میکردی که "بالاخره یکی از پشگلِ وجودی هم خونت که یک بشکه عَن را جابجا میکرد در زمانِ خودش،وصل به جایی شد " و حتی به روی خودت نمی آوردی که یک بُرنایِ نحیف شده ات که حتی کودن تر از خودت نگاهش نمیکرد و سورِ وصل بودنش با دیگری در دنیای پر از فضای بد بویِ خودتان پیچیده بود تا چــیزَش که ما چیز سال پیش به این بوهای نا مطبوع پی برده بودیم بیاوری ! و خودت با دست های ِ خودت چیزهایِ خودت را به خودش میدادی ... ای وای بر من با فضایِ اطرافیانم که پیرزن هایَش در پیری که حتی در رویاهایِ صادقه ـشان هم باید گورؤ خود را ملاحظه کنند یادِ دورانِ خفت بارِ جوانی ــشان می افتند و معرکه هایی برای ما میگیرند !
کسانی به ما "در واقع پشتِ پشتِ پشتِ ما که بیچارگان مطمئنا خود هم خبر دارندُ به همین دلیلی است که صبح به صبح به دنبالِ جای سوزش خود میگردند " چرت میگویند زمانی که ما حتی در عالم زر به دنبال ِ یارِ خود میگشتیم آن ها مزحکه ی خاص ُ عام بودند حال برای ما زبان در آورده اند ...
دیگر نمیدانم که چیزی برای ِ گفتن خواهد بود یا نه اما "تا نباشند اطرافت ، دلت نمیگیرد! هوا خفه که میشود عاقل به دنبال دریچه ی تهویه ی هواست!"

در یک کلام روزگـــآرِ غریبیست نازنین جـــان

و
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟

سهراب سپهری


ای کاش همانند عَروسک های بچگی هایَم بودم و راست راست می نشستم روبروی ِ آدم ها و آن هارا نظاره میکردم ، آن هایی را که دیگَر منتظر جواب های من در مقابل سوال هایِ پوچشان نبودند ،آن هایی را که دیگر از من انتظاری نداشتند ... از من صحت و تاکیدی در برابرِ سُخنانِ بیهودشان از رویِ آز نداشتند تا من سرم را به نشانهیِ تاکید برایشان تکان دهم یا دستم را برای بدرقه ـشان به ناکجا آباد ... آنوقت چقدر راحت صاف ُ بی قوز مینشستم روبرویشان و دیگر مادری نداشتم که با لب هایِ گاز گرفته اش به من بگوید "قـوز نکن" ! شاید هم مادری داشتم ، مادری که صاحبم برایم انتخاب کرده ! شاید یک کروکدیل یا ... نمیدانم،نمیدانــَم چرا بچه هایی که میدانند عروسک چیزی جاندار نیست بازهم جاندار حسابش میکنند ؟!! من حتی با یک عروسک هم خاطره ای در کودکی ندارم نه برایشان اسم میگذاشتم و نه برایشان مادری انتخاب میکردم ... اما اگر صاحبی نداشتم ; حتما باید مثل بقیه ی عروسک های پشت شیشه ی گرد گرفته ی مغازه ی اسباب بازی فروشی منتظر و امیدوار یک صاحب باشم ...




 + روزهایی را بِ یاد آور

که جُز دو چرخی ُ نانی ُ سقفی

چیزی دگر نبود !

آن روزها را بیشتر دوست داشتم

تا این روزهارا

در این که ساده تَر بودند ;

شَکی نیست

نه اینکه وسعت فهم من چیزی نبود

فقط به خاطر مربع وسیع محبتمان !



وقتی که نداری ، دارا را دیگر هیچ نمیدانی همانند قمار بازی که همه را به خود وا میگذارد ،دارا که شوی ;

داراها را یک به یک میشماری مثل گوسفندانی که شب ها قبل از رویا دیدن همه یک به یک به شمارششان مینشینند تا هرکدام یک به یک از پرچین خیالی ما رد شوند ، نه اینکه در آرزوی گوسفند باشیم

نه اینکه از گوسفند دل خوشی داشته باشیم یا خوشمان بیاید ُ گوشه دلمان را به او پناه دهیم ...

فقط به  خاطر اثبات برتری مان به گوسفندها ! همیشه کار دنیا بر عکس است.

بد به حال کسانی که نه عکسی دارند ُ نه بری ، چه رسد به برتری ! نه اینکه بر نمادِ کسی باشد چه گرگ صفتانی که در لباس ِ همان گوسفندهایی که منتظر اثبات برتری هایمان در جوابمان پوزخندی می زنند و

چه گوسفندانی که در لباس گرگ قُربانیِ گرگ های  دیگر میشوند ،

همچُنان گرگ های گله های دگر که دایره ی خیانتشان را روبروی یکدیگر شب تا صبح برحال خیانت به هم سَر میکنند . . .


|

اگر بگویند فلان کار را انجام دهی یا فلان چیز را ، اگر آن فلان فلان ها روی قله ی قاف هم باشند
سریع ترین فکری که میکنی قطعا برای بدست آوردن آن هاست
اما اگر آن را بیخ گوشت بگذارند تو حتی حوصله ی نظاره کردنش را هم نداری ...
هیچ کس هنوز موفق به کشف چنین پدیده ای نشده است ...
نه اینکه بشر موجوده پیچیده ای باشد یا اینکه قله ی قاف و فلانی ها پیچیده باشند نه !
این خداست که پیچیده است !

|