جعبه ی من
جعبه ی من

[ Home ] | [ Email ] | [ Links ] | [ Archive ]



دیگر دستم به نوشتن هم نمیرود ، میخورم ُ راه میروم ُ میخندم ُ حرف میزنم ُ حتی بعضی وقت ها هم قهقهه میزنم ُ گهگاهی هم بی اختیار دستم به کارهایی از قبیل شادی ُ اینجور چیزها هم میرود ... حتی گاهی وقت ها بلند هم از ته دل میخندم ... اما میگم که "خوب نیستم خُب"

تَرشو
کاهگِلی
خَراب ـــه ...
هر روز کلام های مردم این دنیا خوشه ای بر صورت و قلبم می اندازد و من تازه میفهمم گه چرا اینقدر زود پیر شده ام ... میگفتم اگر اینم آن بود،اگر آنم آن چیز دگر بود، دیگر غمی نداشتم...حالا میفهمم همیشه غمی هست برای داشتن ، این و آن بهانه است !!

|

از خودت که خسته شوی
از دنیای خودت هم گله مند میشوی
دیگر سنگ دل میشوی
دیگر حرف های ِ کسی
هرچند به ظاهر دلسوزانه هم
دل تو را به درد نمی آورد
دیگر دلت برای کسی به تنگ نمی آید
نه دیگر کسی را دوست میداری
و نه دیگر متنفری ار کسی
و از رفتارهای پرتلاشان ِ ــشان
دلت میسوزد
دلت میسوزد برای اطرافیانت
که به سادگی در دروغ های این جهان
غرق میشوند
خود را به آب و آنش میزنند برای بهتر بودن
برای
برای
برای خیلی چیزها ...
دلت هم که بسوزد
آنقدر سنگ دل هستی که فقط
به آن ها
بخندی
آن هم از ته دل
و آنموقع است که از خودت خوشت می آید و دوباره درگیر میشوی ...


دختری در تاریکی چشمانش از حدقه بیرون زده بود گیج بود منگ بود..انگار چشمانش هم اراده ی خود را از دست داده بودند و مانند همیشه که باید در تلریکی مردمکشان کوچک شود و چشم هایشان گودتر , بی اراده دست به اینکار زده بودند ... حق هم داشتند مردمک دخترک هم مانند مردم شهری که او در آنجا بود بی اراده بودند ... بی اراده ! مردمی که میدیدند حقشان دارد زیر پای ابلهان زمان خود له میشود ساکت میماندند و فقط نگاه میکردند ... مردمی که میدیدند خیلی چیزها را اما دم بر نمی آوردند انگاری دیگر چیزیبرایشان مهم نبود ... میدانی? کسی که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد دیگر چزی برایش اهمیت ندارد ... همانند مردمک شهر دخترک! تاریک بود ... و دخترک زانوهای خود را بغل کرده و چشم های از حدقه بیرون زده اش را به روبرو دوخته بود لبهایش خشکیده بود...با آب دهانش لبهایش را تر کرد,چشم هایش را مالید,از جایش بلند شد و هدفون کهنه ای را که به گوشش زده بود را برداشت و به گوشه ای پرتاب کرد ...در را باز کرد در اتاقش را)!( حالت عادی خود را حفظ کرد و به نوری که روبرویش بود چشم دوخت و به راه افتا ...د


برچسب‌ها: دخترک
|

انسان واقعا چیز عجیبی ست

حتی خود خدا هم از آفرینشش بسیار تعجب کرده است

و حتی خود من هم هنوز

منجر به شناخت خود نشده ام

واقعا انسان چیزی عجیب است


اگر یکباره دیگر زندگی کنم،خود را به اب و اتش نمیزنم برای بهتر بودن...ترجیح میدهم به روستایی دور ترجیحا شمال کشور کوچ کنم و در هوای سر به جنوب ترین روستای پرت کشورم کوچ کنم ... خود رآ خالی از هرگونه کینه و نفرت خواهم کرد،درس را به بی وضاعتان تزریق خواهم کرد ... دوست داشتم نه خواهری نه برآدری و نه پدر و مادری داشتم...آزاد و بی ریا بودم و فقط و فقط از خود وجودیم هراس داشتم که نکند بی ریا زندگی نکرده باشم ...اگر دوباره زندگی خواهم کرد سعی میکنم چادری از دنیای ماقبل خود از برای خود مهیا کنم تا در روستای شمال و جنوب خانه ای را مجبور به تهیه اش نباشم،من از اجر ها و آهن ها هراس دارم....دوست دارم وقتی در شمال کشورم باشم آنهم ساده و بی ریا باران را از نم پارچه ی چادرم حس کنم و نه از صدای باران از کانال های زمخت کولرهای خانه های بی ارزش...دوست دارم بی پروا زیر باران بدوم بی انکه کسی مواظب مریضی یا حجابم باشد ... دوست دارم صبح به صبح از مرغ هایی که دارم تخم مرغ و از گاوهای نجیبم شیر بگیرم و برای صبحانه ام از آردهایم نان بپزم ترجیح میدهم ساده و حاصل دست رنج خودم را بخورم ... تا ظهر قالی های رنگارنگم تا ببافم ، ماست و دوغم را درست کنم ، ظهر هم برای ناهار  املتی با رب های فراوان خودم به همراه دوغ و ماستم داشته باشم ... ظهر روبروی دشت سرتاسر سبز چرت ظهر را سپری کنم ... و برای غروب گله ی گاو و گوسفندان خود را به چرا برم و تا وقتی که انها خود را با سبزهای دشت تطبیق میدهند،تابلوی نقاشیم را که با رنگ های طبیعی رنگ میزنم نیمه کاره رها کنم و دام را به چادر برم ... برای شب ماست و خیار و نان بخورم و گوشتی را که از ظهر  در زعفران و ماست خوابانده ام کباب کنم ... دوست دارم شب که شد آنقدر ستاره ها را بشمارم تا خوابم رود ...  و تا سحرگاه بوی کاگهلی خیس خرده ی خانه های پراکنده و دور را حس کنم .

|

 و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر

نیست ...


طمع گرگ بی حساب نیست همانگونه که حساب گرگ بی طمع نیست یا بهتر بگویم سلام گرگ بی طمع نیست را واقعا راست گفته اند,راستی اینکه میگویند 'اعتماد بیجا نباید کرد آنهم دوباره'... و چه درست میگویند ''چیزی را که بالا آوردی دوباره نخور'' ...

در اطراف زندگی هرکس هرچیز بهانه ایست برای با او بودن و دلتنگتر شدنت برای به او پیوستن،اگر تا بحال با کودکی  حرف های خیر خواهانه ای در بین افکارت پیچید  بدانکه اوست ک با تو سخن میگوید بدان اوست که با تو راز میکند و تو به ان احساس نیاز میکنی...هر لحظه که عودی بر میدارم و انرا روشن میکنم و به بالاترین جای اتاقم وصلش میکنم انگار دودها مرا با خود به سمت او میبرند و به قول فلانیان "تا او را دیدم دست و دامان برفت و یاد دوستان نیز برفت" ... هر لحظه که صدای ویولونی میشنوم که ساخته های "او" مینوازندش ، به قول فلانیان دست و دامانم میرود و انگار فقط صدای او را میشنوم ... براستی که " اوی من،خدای من" پرستیدنی است ...



وقتی نه پایانی دارد نه آغازی
وقتی از اطراف کسایی که بود گندشان در ما تحت مغزت فرو میرود و احساس تهوع عجیبی به تو دست میدهد
از کنارشان میروری تا راحت تر این چند لحظه های باقی زندگی ات را با آرامش بُگذرانی
آنها این عملت را به حساب "منزوی بودنت" میگذارند
وقتی در جواب دروغ های به ظاهر خودشان راست گویی های کاذب ــشان که راست راست روبروی تو مینشینند و از "توهمــاتِ" ذهن مخدوشِ تشکیل نشده ــشان از برایِ تو میگویند و تو در دل خود فقط لحظه های پایاینی را میگویی و حتی گاهی هم زیر لب میشماریشان " ششصدوشش،شش هزارُ ششصدوشش ..." و او باز هم از رفتارها و توهمات کادبش برای تو میگوید و حتی در دل میخندد که "هی احمقِ ساده که حتی شمارشُ ساده هم از بحر نیستی" اما تو باز نیشخندی که گمان میکند از عطف توست برایش میزنی ... و آن کودن نمیداند که آن عددها چیست و شیطان رجیم کیست !
آخ که اگر شیطانی باشد گاهی باید زبان را گاز گرفت ُ چشم ها را بست ُ آن دو را مساوی قرار داد !
وقتی که دیگر از صرفِ فعل های احمقانه تر از احمق های کودن زاده ی اطرافیانت خسته میشوی که آهای دوست تازه دوست شده ی من دوست دوست شده ی قبل از تو بد بود و من چقدر ساده و او چقدر زیرک بود اما هی فلانی اگر بدانی تو چقدر خوبی و من چقدر تورا دوست میدارم !!
و این چرخه ی زمان میگذرد و صرف فعل های اطرافیان کودن بنده هم میگذرد و هی من میخندم و باز این مردم به ظاهر ساده دلیلش را میپرسند ...
راستی ; عجیب است که تازه از من دلیلش را هم میپرسند !
آخ که چقدر کودن در اطرافم زیاد شده است شاید باورتان نشود اما من تصمیم داشتم به کلاسِ "توقف رشد علف هرزه در میان گل های نرگس" بروم ، اما امان از فراموشی ...
هی فلانی ! آخر تو چقدر کودنی ! تو اگر بدانی من بخاطره ِ یک مشت خنده ی بیجا تو و اطرافت را مزحکه ی خودم کرده ام و خویشاوندِ کودن تر از خودت هم باور به علاقه ی در خواب بیند پنبه دانه ی خود داشت و هی نگاه های نابجا میکرد و بنده در کمال خونسردی محلِ سگ ـَ هم نمیذاشتم و تو در اعماق خود فرو رفته بودی و خوشحال بودی ُ خدا را شکر میکردی که "بالاخره یکی از پشگلِ وجودی هم خونت که یک بشکه عَن را جابجا میکرد در زمانِ خودش،وصل به جایی شد " و حتی به روی خودت نمی آوردی که یک بُرنایِ نحیف شده ات که حتی کودن تر از خودت نگاهش نمیکرد و سورِ وصل بودنش با دیگری در دنیای پر از فضای بد بویِ خودتان پیچیده بود تا چــیزَش که ما چیز سال پیش به این بوهای نا مطبوع پی برده بودیم بیاوری ! و خودت با دست های ِ خودت چیزهایِ خودت را به خودش میدادی ... ای وای بر من با فضایِ اطرافیانم که پیرزن هایَش در پیری که حتی در رویاهایِ صادقه ـشان هم باید گورؤ خود را ملاحظه کنند یادِ دورانِ خفت بارِ جوانی ــشان می افتند و معرکه هایی برای ما میگیرند !
کسانی به ما "در واقع پشتِ پشتِ پشتِ ما که بیچارگان مطمئنا خود هم خبر دارندُ به همین دلیلی است که صبح به صبح به دنبالِ جای سوزش خود میگردند " چرت میگویند زمانی که ما حتی در عالم زر به دنبال ِ یارِ خود میگشتیم آن ها مزحکه ی خاص ُ عام بودند حال برای ما زبان در آورده اند ...
دیگر نمیدانم که چیزی برای ِ گفتن خواهد بود یا نه اما "تا نباشند اطرافت ، دلت نمیگیرد! هوا خفه که میشود عاقل به دنبال دریچه ی تهویه ی هواست!"

در یک کلام روزگـــآرِ غریبیست نازنین جـــان

و
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟

سهراب سپهری


ای کاش همانند عَروسک های بچگی هایَم بودم و راست راست می نشستم روبروی ِ آدم ها و آن هارا نظاره میکردم ، آن هایی را که دیگَر منتظر جواب های من در مقابل سوال هایِ پوچشان نبودند ،آن هایی را که دیگر از من انتظاری نداشتند ... از من صحت و تاکیدی در برابرِ سُخنانِ بیهودشان از رویِ آز نداشتند تا من سرم را به نشانهیِ تاکید برایشان تکان دهم یا دستم را برای بدرقه ـشان به ناکجا آباد ... آنوقت چقدر راحت صاف ُ بی قوز مینشستم روبرویشان و دیگر مادری نداشتم که با لب هایِ گاز گرفته اش به من بگوید "قـوز نکن" ! شاید هم مادری داشتم ، مادری که صاحبم برایم انتخاب کرده ! شاید یک کروکدیل یا ... نمیدانم،نمیدانــَم چرا بچه هایی که میدانند عروسک چیزی جاندار نیست بازهم جاندار حسابش میکنند ؟!! من حتی با یک عروسک هم خاطره ای در کودکی ندارم نه برایشان اسم میگذاشتم و نه برایشان مادری انتخاب میکردم ... اما اگر صاحبی نداشتم ; حتما باید مثل بقیه ی عروسک های پشت شیشه ی گرد گرفته ی مغازه ی اسباب بازی فروشی منتظر و امیدوار یک صاحب باشم ...




 + روزهایی را بِ یاد آور

که جُز دو چرخی ُ نانی ُ سقفی

چیزی دگر نبود !

آن روزها را بیشتر دوست داشتم

تا این روزهارا

در این که ساده تَر بودند ;

شَکی نیست

نه اینکه وسعت فهم من چیزی نبود

فقط به خاطر مربع وسیع محبتمان !



وقتی که نداری ، دارا را دیگر هیچ نمیدانی همانند قمار بازی که همه را به خود وا میگذارد ،دارا که شوی ;

داراها را یک به یک میشماری مثل گوسفندانی که شب ها قبل از رویا دیدن همه یک به یک به شمارششان مینشینند تا هرکدام یک به یک از پرچین خیالی ما رد شوند ، نه اینکه در آرزوی گوسفند باشیم

نه اینکه از گوسفند دل خوشی داشته باشیم یا خوشمان بیاید ُ گوشه دلمان را به او پناه دهیم ...

فقط به  خاطر اثبات برتری مان به گوسفندها ! همیشه کار دنیا بر عکس است.

بد به حال کسانی که نه عکسی دارند ُ نه بری ، چه رسد به برتری ! نه اینکه بر نمادِ کسی باشد چه گرگ صفتانی که در لباس ِ همان گوسفندهایی که منتظر اثبات برتری هایمان در جوابمان پوزخندی می زنند و

چه گوسفندانی که در لباس گرگ قُربانیِ گرگ های  دیگر میشوند ،

همچُنان گرگ های گله های دگر که دایره ی خیانتشان را روبروی یکدیگر شب تا صبح برحال خیانت به هم سَر میکنند . . .


|

اگر بگویند فلان کار را انجام دهی یا فلان چیز را ، اگر آن فلان فلان ها روی قله ی قاف هم باشند
سریع ترین فکری که میکنی قطعا برای بدست آوردن آن هاست
اما اگر آن را بیخ گوشت بگذارند تو حتی حوصله ی نظاره کردنش را هم نداری ...
هیچ کس هنوز موفق به کشف چنین پدیده ای نشده است ...
نه اینکه بشر موجوده پیچیده ای باشد یا اینکه قله ی قاف و فلانی ها پیچیده باشند نه !
این خداست که پیچیده است !

|

هیچ انسانی نیست که درد و غم را خدا برایش به یادگار نگذاشته باشد ، مگر آنکه آن انسان از نعمت بی خیالی یا اطمینان ِ نفسی بالایی برخوردار باشد !

آنوقت است که "م" مشکلاتش را بر میدارد ُ با خیالی راحت آنرا قورت میدهد ; ولی عده ای که ازین دست خوش خیالان نیستند  مشکلات را بی هیچ شیرینی قورت میدهند و تلخی اش را تا مغز استخوان باور میکنند و همین کم کم ها را بعدها در تخت های بیمارستان جوابگوی غده ی مرگبارشان می باشند و آنهمه غمخوار و آن تارهای عنکبوت خوش خیالی زبانان جهان همه در عجبند که بر لب جیب کت آن طفلک به خیال امن در کمین اند که چرا داغ زمین نمیکشدشان جا تار افکنند و امان از روزهایی که مال ندارها به تصاحب داراها در میآینند و همان اندک چیز ندارها ... و ندارها میمانند ُ نون در ظاهر داشته ولی جای خالی اش در سفره  ی شام و نهارشان و خجالت پدر در جواب سوال بی جواب فرزندانشان که چرا ما هستیم ؟!

همه ی قانون ها و فرمولات زبان غلط است !!

چه کسی گفته اگر نون ندار را به دارا دهیم ندار دارا می شود ؟ اما قانون طبیعت چیز دیگری می گوید ، آن میگوید دارا در ازای خوردن "نون" ندار ، ندار میشود !

و اینجاست که وجود خدا دلالت بر همه ی چیزهاست ...

|


من این روزا یه حال دیگه ای دارم
همیشه هیچوقت اینطور نبودم
همیشه نیمه خالی رو میدیدم
به فکر نیمه های پر نبودم

همیشه فکر میکردم زمین پَسته
خدا رو سوی قبله میشه پبدا کرد
همین دیروز سمته این حوالی بود
یکی در زد خدا رفت و درو وا کرد

من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهانه من لباس تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای مینوشه

ملخ افتاده توی خرمن گندم
منم مثله همه از کار بیکارم
به جای داس شونه توی دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم

اگه یارون به شیشه مشت میکوبه
بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو میگیره
تو از چشمه خدا حالم رو میپرسی

نه اینکه بیخیال مزرعه باشم
دیگه از باد پاییزی نمیترسم
نگو این اسیاب از پایه ویرون شد
خدا با ماست از چیزی نمیترسم !
|



    شب آرامی بود
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟

    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
    .
    .
    شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    با خودم می گفتم :
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    هیچ !!!
    زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
    به جا می ماند
    زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
    زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
    من دلم می خواهد،
    قدر این خاطره را ، دریابیم

. . .
|

وقتی که لاله ها را روشن میکنی

وقتی که نور ، نیمی از چهره ات را روشن میکند

وقتی که گیسوان وحشی ات در لولوء نور خودنمایی میکند

آنوقت است که ... "بامداد خُماری سرآغازِ قصه ی او میشَوَد"

     .     .     .

+ به ساعت قدیمی اش که تنها یارِ او در دنیایش بود نگاهی انداخت،چشمهایش از شدت خواب عای گیج آلود متوَرِم شده بود ، او تنها کسی بود که از شدت ناراحتی و عصبانیت سر روی بالش میگذاشــتُ میخوابید ... میخوابید ... میخوابید و تنها برای انجام کاری بلند میشُد ! "او" برعکس کسانی که از خستگی زیاد میخوابند او از خخستگی کارهای باز مانده اش خوابش میگرفت و میخوابید ... عجیب بود ، عجیب !

"او" کاملا انسانی عجیب و خارق العاده بود !

او وقتی به ساعت قدیمی اش نگاهی انداخت بیاد آوردکه باید برای انجام کاری به جایی برود ، ازجا برخاست چشم های متورمش را مالاند و پایش را روی زمین گذاشت "اوه،این دیگر کجا بود" این اولین کلمه ای بود که او امروز به زبان آورد و بنا به قانون های خرافاتی شهر کوچکش ، پیش خود پنداشت که حتما روز بدی را پیش رو خواهد داشت .خسته و بی حوصله بی هیچ دغدغه ای تلوتلو خوران خود را به جایی برای شستن صورتش رساند،نگاهی به آینه انداخت ... از چهره ی خسته و بی روح خود یکه خورد و ناگهان دستش را در آینه برد تا خود را آنطوری که هست پیدا کند ... یکهو خود را در جایی عجیب یافت ! درست مثل خود "او" بود به اولین درختی از انبوه درختان که رسید دستش را بلند کرد تا سیبی را بچیند ... اما چیزی شبیه سیب را یافت ، چیزی عجیب مانند خود او نگاهی دقیق ببه آن کرد مه و آبی و خشکی چیزی پیدا نبود ! ناگهان انگار تصویر خود را بالای تختش درست همانجایی که میخوابید  مجسم کرد .... از خواب برخاست .


+ باور نمیکنم خستگی ام را ... بی کسی ام را ... زخمهای دستم را ... زخمهای خیالیم را

اما این من .... با تمام وجود بی آنکه بدون بی آبی بمیرم از گی شبنم

آهسته بلند میشوم و خود را تکانی میدهم ُ می ایستم

این منم ... من با تمام بدی ها و خوبی ها و زشتی ها و زیبایی هام ، منی که وجودم را خدا خواسته :)


++ عکسُ یهویی انداختم دیدم خوب دراومد ، و الا من از پرتره و فن های عکاسی چیزی بلد نیستم ! شعرُ از 38 تا شعرام مامانم اینو انتخاب کرد  واسه همین نوشتم ... داستانم اولین داستانمِ به سبک جروم دیوید سالینجر !

در ضمن ، من عاشـــــــــــــِقِ اینَم --->           

|

خسته ام

از زخم های روی دَستم

از سردیِ نگاه...

و این منم!

باز هم بُلند میشوم

زانوی های خاکی ام را می تکانم

به دور دست نگاه میکنم..

زیرِ لَب میگویم ...

نفس بکش...

ادامه میدهم..

فقط کمی ..

کمی..

خسته ام . ..

+ وقتی حرف از صداقت شد ، صدا قطع شد ...

|

" پســت است ارزش ندارد "

هر اندازه که شلوغ بــاشد

تو تـــنهایــی ...

و هر اندازه که ایمــان باشد

تورا مشرک می پندارنــد ...

کــسی نمیداند

کسی نمی داند میان من و او چیست

اما . . .

می گویند ; میان انسان ها

تو حـیــوانی ...

کسی نمی داند قلاده چیست

کسی نمی داند که آدمیت چیست

اما من و او خوب میدانیم

رازی که میان من و اوست

... خالق و مخلوق ...

اما ... با خود میگویم " ارزش ندارد، پست است "

دنیــاست دگر !!

+ ن : خـــودم

تصــویری از

 پرنــده ی خوش بال و پر

   در ذهن مخدوش خویش

 دارم

تصویری که همان من است با

بال هایی شکسته و بی پر

اما

در عالم اقراق ...!!   


روزهایی که بر من میگذرد من را به واپسین مغزم برمیگرداند ، روزهایی که جز فرمولات راز برنده شدن چند بازی ساده  و چند چرندیات ذهنی که در هر مغز همسن و سال من دیده میشد و ترشحات این مغز افیونی منجر به ابیاتی من در آوردی در سنین 12 به بالا میشد که حیرت و گیجی در چشمان دیدگانش و تعجب در گوش شنوندگانش را به همراه داشت . زمان هایی که رازهایم را جز به صندوق اسرار دوستانم نمیسپاردم و وانگاه کلید آن نیز جز به دستان دوستهای دوستانم داده نمیشد که آنگاه بود که همه چیز چهل چهل کلاغ کلاغ میشد !! زندگی رمان گونه ام که مانند هر داستان بلند ایرانی تباری آغاز و پایان چندان درست ُ حسابی ندارد و بالحمد و ناالحمد (!!) هیچ . . . نمیسپاردم ، زمان هایی که از کودکی نه چندان دور که صرف بازی های احمقانه و قضاوت های احمقانه تر از آن بعد از بازی میشد و ما کودکان معصوم گاه بیشتر وقت خود را صرف حواشیِ بازی ها میکردیم که چه کسی برنده است ؟

راستی ، چه کسی برنده است؟ این سوالیست که سال هاست در ذهنم با افکارم مجادله میکنند و گاه باعث سردرد های مزمن من میشود !! اما من هنوز نمیدانم که دیندار برنده است یا دنیا دار ، هرچند کمی تا نیمی واضح است ... اما فرق بین حروف ظاهری دیندار و حروف پست و خدشه دار دنیا و پست تر از آن ریشه ی دَنی ، تنها یک حرف " ا " فاصله است ... اما یعنی این همه ریابازی و ریاکاری ُ اینهمه خیانت ُ از خود گذشتگی ُ ایثار و ... سر پس گرفتن یا دادن حرف بسیار بسیار ناقابل " الف " است ؟!

بارها از خود پرسیده ام که چطور میشود که خردسالان معصوم و ساده دیروز تبدیل به سالخوردگان پست ُ دقل باز امروز تبدیل شود ؟!! ... آیا جابجایی هم همان معنای کم و زیاد حرف الف را میدهد ؟! یا ...

لعنت به اینهمه فاصله و جابجایی ها که از چه ، چه میسازد !!

+ اینجاست که میفهمم این دنیا پر از تضاد و ناهماهنگیست ، تضادهایی که همراه خود گاه کینه و حسد هم به مهراه می آورد . . .

+ شعر،متن : خـودم :)

|

http://img.tebyan.net/big/1386/10/17514415523022091473915518679229219242149.jpg

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست...
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است...  سهراب سپری

|